ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات ساینا

دیروز

دیروز رفتیم موسیقی.....لادن جون حسابی ازت راضی بود...آخه انقدر که بلز و دوست داشتی، به فلوتت علاقه نشون نمیدادی و با بی میلی نت هارو اجرا میکردی......آخر کلاس مونا و لادن گفتن ساینا امروز با حوصله و دقت فلوت میزد... خوب خداروشکر... از موسیقی برگشتیم گفتی بریم یه چیزی بخریم بخورم... حسابی بارون میبارید خیابونها شلوغتر از روزهای عادی شده بود... با اینحال یه سر رفتم عطاری....بعدم سوپر و بعدم لبنیاتی معروف ... دوغ خوشمزه.....خریدیم... انگار توی هوای بارونی رانندگی سخت تر میشه یکی دوبار نزدیک بود هم بمالونیم و هم مالونده شیم...به هر سختی بود از شلوغی درومدیم اومدیم تو کوچه خودمون یه نفس عمییییییییق کشیدم و ... چند روزه مواد کیک خریدیم با خا...
22 آذر 1391

بارون

داره بارون میاد....شما رو بردم مهد و برگشتم....به عشق بارون چترت رو باز کردی تا داخل مهد... خدایا شکر....بارون رحمتت رو نازل کن... یه سر رفتم پیش رامیلا.....الان یک هفته است مریضه... اسهال استفراغ... 10 روزی میشه که همدیگرو ندیدین...بخاطر اینکه طفلی مامانش هم راضی نیست که باهاش در تماس باشی... خداروشکر خوبی.......رامیلا که حسابی حوصله اش سر رفته..... دختر خوب و مودبیه... امیدوارم هیچ بچه ای مریض نشه... امروز که دیدمش خیلی ضعیف شده بود... همش سراغت رو میگرفت... امروز کلاس موسیقی داری....دیشب یه مقدار فلوت و بلز تمرین کردیم.....نت فا روی فلوت رو هم باهات کار کردم. چون احتمالا هفته پیش که غایب بودیم بچه ها تمرین کرده بودن... دوستت د...
21 آذر 1391

همه چی خوبه....شکر

امروز بعد از 4 روز تعطیلی فرستادمت مهد...بهار اونجا بود بغل مامانش...تا رفتی بهار به مامانش گفت ساینا هم اومد الان با هم میریم بالا....بهار ترم قبل توی کلاس فارسی ات بود ولی این ترم بخاطر اینکه زبان هم میره و ل ول پایین تره از هم جدا شدین اون صبح میره زبان و عصر فارسی و شما بالعکس...مامانش داشت ازت پرس و جو میکرد که توی یه کلاسین یا نه که دیدم داری بهش توضیح میدی که قبلا با هم بودیم جیجرممممم... منم خدافظی کردم اومدم... پریشب مهمون داشتیم و خیلی بهمون خوش گذشت... خاله زهره و عمو علی..... این روزها خیلی دوست داشتنی تر شدی و بخاطر ادبت سپاسگزارم دختر عزیزم...بوس....  
18 آذر 1391

یادش بخیییییر... ترانه های زمان ما...

چند وقت پیش دنبال کتاب شعرهای عامیانه دوران خودمون بودم که بالاخره پیدا کردم... یه پک 8 تایی ... کتابا خیلی شیک و خوشگل توی قطع کوچیک طراحی شدن جنسشم گلاسه روغنی ولی قیمتش تا حدودی بالا. پک کاملش رو تهیه کردم... چند تا از شعرهاش گذاشتم اگه دوست داشتین پرینت بگیرین واسه نی نی هاتون بخونین....منکه عاشقشونم....بعدا اگه فرصت شد بقیه اش رو هم میزارم... ----------------------------------------------------------------------------------- کلاغه میگه غار غار سفره قلمکار کار کی خوابه و کی بیدار وقتشه بری سر کار نه (نچ) حالا زوده ، نه (نچ) حالا زوده   ------------------------------------------------------------------------ ...
13 آذر 1391

این روزای ما

آلاینده های هوا باعث شد که چند روز بیخیال مهد بردنت شم....امروز موندیم خونه، که عصر سمانه جون زنگ زد و گفت که اتفاقا فردا و پس فردا رسما مهد تعطیله...اینطوری بهتر شد که از کارها عقب نیفتی. مث هر سال تو سرما بیشتر میبرمت حمام و تصفیه هوا هم مث همیشه تو خونه روشنه...خداروشکر خوب و سرحالی و خوراکت هم خوبه... با کوچیکترین چیزی سرت رو گرم میکنی و بهانه گیر نیستی... و خونه موندن بی حوصله ات نمیکنه... جابجایی اخیرمون حسابی سر ذوق آوردتت... به عشق حیاط و باغچه و باغبونی قرار شد بالاخره بریم ابزار باغبونی بخریم و کشاورزی کنی...بیل و بلچه و چنگک و آب پاش و بقیه لوازم... دیگه اینکه بعد از این تحول هر شب به میل خودت تو اتاقت تنهایی تو تختت میخوابی...
13 آذر 1391

تو بزرگی...

در حالیکه هنوز تو کف غذای نذری دیروز بودم.....در عین ناباوری امروز ظهر از طرف یکی از رستورانهای بین المللی 5 ستاره شهر...2 پرس غذای نذری، خودش اومد تو سفره مون... واسه من خیلی ارزشمند بود چون ظاهرا حمید وجدان درد گرفته بود و میخواست هر طور شده با غذای نذری امام حسین برگرده که نشد... وقتی امروز این اتفاق افتاد، هر دومون کوپ کردیم... خدایا بزرگیت رو شکر...     .....به یاد شاملو.... من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه میون جنگلا طاقم می کنه تو بزرگی مثل شب اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثل شب خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو تازه وقتی بره مهتاب و هن...
7 آذر 1391

تعطیلات...

این چند روز سعی کردیم تو خونه باشیم و کارهایی رو انجام بدیم... روز جمعه ظهر نهار رفتیم خونه خاله زهره و عمو علی و تا شب موندیم شب همگی با هم رفتیم مراسم...روز تاسوعا تو خونه موندیم و از تیوی مراسم رو نگاه میکردیم...ظهر عاشورا پیاده زدیم بیرون و توی مراسم عزاداری شرکت کردیم...نماز ظهر رو تو خیابون خوندیم... دلم و صابون زده بودم که نهار نذری بخوریم که قسمت نشد و بابا حاضر نشد بمونیم غذا بخوریم و یا  غذا بگیریم مجبور شدیم 2 نیم بیایم خونه و هول هولکی نهار آماده کنم... الان داری با بابا نقاشی میکشید....منم منتظرم که آب جوش بیاد واست ماکارونی بزارم... این چند روز بارون خیلی خوبی بارید و امروز هوا نسبتا ابری آفتابی ولی سرد بود... و پیاده رو...
5 آذر 1391
1